تبليغاتX
دانشورزی
ذهن ما باغچه است چهارشنبه 19 تیر1387 12:36 بعد از ظهر

ذهن ما زندان است

ما در آن زندانی

قفل را بشکن، در ِ آن بگشای

و برون آی از این دخمه ظلمانی

نگشایی گل من

خویش را در آن حبس خواهی کرد

همدم جهل در آن خواهی شد، و در این ویرانی

همچنان تنگ نظر می مانی

                هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است

                ذهن بی پنجره بی پیغام است

                ذهن بی پنجره دود آلود است

                ذهن بی پنجره بی فرجام است

                بگشاییم در این تاریکی روزنه ای

                بگذاریم ز هر دشت نسیمی بوزد

                بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد

                بگذاریم که هر کوه طنینی فکند

بگشاییم کمی پنجره را

بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد

بگذاریم به آبادی عالم قدمی

و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی

طعم احساس جهان را بچشیم

و ببخشیم به احساس جهان خاطره ای

ما به افکار جهان درس دهیم

و ز افکار جهان مشق کنیم

خبری خوش باشیم

                و خروسی باشیم

                که سحر را به جهان مژده دهیم

                نور را هدیه کنیم

                و بکوشیم جهان

                به طراوت و ترنم، تسکین و تسلی برسد

                و بروید گل بیداری، دانایی، آبادی، در ذهن زمان

                و بروید گل بینایی، صلح، آزادی، عشق در قلب زمین

ذهن ما باغچه است

گل در آن باید کاشت

و نکاری گل من

علف هرز در آن می روید

زحمت کاشتن یک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است

بی گل آرایی ذهن

نازنین،

هرگز آدم آدم نشود.

 

 

از کتاب «خویش را باور کن»

زنده یاد دکتر مجتبی کاشانی

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

کوه می باید بود... یکشنبه 16 تیر1387 12:45 بعد از ظهر

آه ای کوه بلند

ای سراپا همه پند

از تو این تجربه آموخته ام

که نلرزد دلم از غرش ارابه ی سهمگین زمان

و هراسی ندهم راه به دل از طوفان

کاه بودن ننگ است

کوه می باید بود...

 

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

رفاقت یکشنبه 16 تیر1387 12:43 بعد از ظهر

رفاقت قصه ی تلخیست

که از نامش گریزانم

گریزانم

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

همدم یکشنبه 16 تیر1387 12:38 بعد از ظهر

دیریست

که مونسم سنگ قبریست

بر دوش

راستی تو می دانی

در کدام گورستان

آسوده می توان مرد؟

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

دعا یکشنبه 16 تیر1387 12:37 بعد از ظهر

برای تو ...برای همه...برای کسی که این متن رو می خونه ...برای نازنینم

نازنینم

چه دعا بهتر ازاین

خنده ات از ته دل

گریه ات از سر شوق نبود هیچ غروبت غمگین

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

هر زني زيباست یکشنبه 16 تیر1387 12:32 بعد از ظهر

پسرکي از مادرش پرسيد: مادر چرا گريه مي کني؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمي دانم عزيزم، نمي دانم.

پسرک نزد پدرش رفت و گفت: بابا، چرا مامان هميشه گريه مي کند؟ او چه مي خواهد؟

پدرش تنها دليلي که به ذهنش مي رسيد، اين بود: همه زنها گريه مي کنند، بي هيچ دليلي!

پسرک بزرگ شد ولي هنوز از اينکه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود.

يک بار در خواب ديد که دارد با خدا صحبت مي کند، از خدا پرسيد: خدايا، چرا زنها اين همه گريه مي کنند؟

خدا جواب داد: من زن را به شکل ويژه اي آفريده ام،

به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل کند،

به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل کند،

به دستهايش قدرتي داده ام که حتي اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.

به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد، حتي اگر او را هزاران بار اذيت کنند.

به او قلبي داده ام تا همسرش رادوست بدارد، از خطاهاي او بگذرد و همواره در کنار او باشد.

و به او اشکي داده ام تا هر هنگام که خواست، فرو بريزد. اين اشک را منحصراً براي او خلق کرده ام تا هرگاه نياز داشته باشد، بتواند از آن استفاده کند.

زيبايي يک زن در لباسش، موها يا اندامش نيست. زيبايي زن را  بايد در چشمانش

جست و جو کرد زيرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست.

 

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

داستان کوتاه یکشنبه 16 تیر1387 12:31 بعد از ظهر

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند.

 

«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

ضرب المثل چینی یکشنبه 16 تیر1387 12:30 بعد از ظهر

چینی ها یک ضرب المثل قدیمی دارند که معادل فارسی آن می شود؛ «تو نیکی می کن و در دجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز» مصداق بارز این ضرب المثل می تواند آقای وانگ باشد. او یک گربه پیر بی خانمان را دو ماه پیش نزد خود آورد و از او نگهداری کرد. اخیراً همین گربه یک جایزه ۳۲۷۱ یوانی را در یک بخت آزمایی برای او به ارمغان آورده است. وانگ برای خرید بلیت رفته و گربه اش را نیز همراه خود برده بود. هنگامی که متصدی فروش می خواست شماره مورد نظر را وارد کامپیوتر کند گربه از میان دستان وانگ روی کیبورد پرید و چند کلید را با پاهایش فشار داد.وانگ ناراحت از اینکه گربه اش پولی را که بابت بلیت بخت آزمایی پرداخته بود، هدر داده است ناگهان در کمال حیرت، دریافت گربه شماره های برنده بخت آزمایی را تصادفاً انتخاب کرده است.

 

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

تو نیکی می کن و ... یکشنبه 16 تیر1387 12:28 بعد از ظهر

یک روز بعداز ظهر وقتی که جو با ماشین پونتیاکش می کوبید که بره خونه، زن مستی رو دید که اونو متوقف کرد. ماشین مرسدسش پنچر بود. جو می تونست ببینه که اون زن ترسیده و بیرون توی برف ها ایستاده. تا اینکه بهش گفت:      "من جو هستم و اومدم که بهتون کمک کنم." 

زن گفت: "من از سن لوئیز میام و فقط از اینجا رد میشدم . باید صد تا ماشین دیده باشم که از کنارم رد شدن و این واقعا لطف شما بود."

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره زن پرسید: " من چقدر باید بپردازم؟ "  و جو به زن چنین گفت:

شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در چنین شرایطی بوده ام و روزی یک نفر هم به من کمک کرد همانطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی باید این کار و بکنی. " نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه! "

چند مایل جلوتر زن کافه ی کوچکی را دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده.  ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.

او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچوقت هم نخواهد فهمید.

وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلارشو بیاره زن از در بیرون رفته بود. در حالیکه روی دستمال سفره این یادداشت رو باقی گذاشت.  اشک در چشمان پیشخدمت جمع شده بود وقتی که نوشته زن رو می خوند:

"شما هیچ بدهی به من ندارید من هم در چنین شرایطی بوده ام و روزی یک نفر هم به من کمک کرد همانطور که من به شما کمک کردم . اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی باید این کار و بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه"

اون شب وقتی که زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت  به تختخواب رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد.

وقتی که شوهرش دراز کشید تا بخوابه به آرومی و نرمی  در گوشش گفت:

" همه چیز داره درست میشه. دوستت دارم جو!"

 

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

زیبا ترین قلب یکشنبه 16 تیر1387 12:26 بعد از ظهر

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت ..

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود..

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

حصار یکشنبه 16 تیر1387 12:25 بعد از ظهر

 

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد:  بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم.

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

مرد کور یکشنبه 16 تیر1387 12:24 بعد از ظهر

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر آنروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

سگ باهوش یکشنبه 16 تیر1387 12:23 بعد از ظهر

داستان تکراری است ولی به دلیل درخواست برخی دوستان آنرا در وبلاگ قرار دادم . امیدوار به نتیجه اخلاقی آن توجه نماییم .

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند. اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را دوباره تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت: تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

 نتیجه اخلاقی :

 اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است . سوم اینکه دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

زندگی مثل چای است یکشنبه 16 تیر1387 12:22 بعد از ظهر

 

 گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح مي داد و همگى از استرس زياد در کار و زندگى شکايت مي کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستيکى و بلور و کريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى (يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بکشند.

پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همين است. مطمئن باشيد که فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايى که در آن است را از ديد ما پنهان کند.

 

چيزى که همه شما واقعاً مى خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاى يکديگر نگاه مى کرديد. زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص مي کند و نه آن را تغيير مي دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم.

خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چايتان لذت ببريد. خوشحال بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل است نيست. بلکه بدين معنى است که شما تصميم گرفته ايد آن سوى عيب و نقص ها را هم ببينيد.» در آرامش زندگى کنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد.

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

ببخشید شما ثروتمندید یکشنبه 16 تیر1387 12:20 بعد از ظهر

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»

 كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.

 گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم

 آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین»؟!

 نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه

 دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره

 آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.

 لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

خوشبخت ترین ها یکشنبه 16 تیر1387 12:19 بعد از ظهر

وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم ...

در طبقه دهم  - - - زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!

در طبقه نهم - - - - پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد !

در طبقه هشتم - - می داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود .

در طبقه هفتم - - -دن را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد!

در طبقه ششم- -  هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند!

در طبقه پنجم - - -آقای وانگ به ظاهر بسیار ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید.

در طبقه چهارم - - - رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد!

در طبقه سوم - - - پیر مردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!

در طبقه دوم- - - - لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده بود، زل زده است!

قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم.

اما حالا می دانم که هر کس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد.

بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آنقدر ها هم بد نبود.

حالا کسانی که همین الآن دیدم، دارند به من نگاه می کنند.

فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضعشان آنقدر ها هم بد نیست!

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

پاره آجر یکشنبه 16 تیر1387 12:18 بعد از ظهر

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد.

 مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.

پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم".

مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!

خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

عاشق و معشوق یکشنبه 16 تیر1387 12:16 بعد از ظهر

معشوقی، عاشق خود را به حضور می پذیرد و کنار خود می نشاند، اما آن عاشق خام طبع به جای آنکه از وصال معشوق، حظ و نصیب بَرَد، دست در جیب خود می کند و انبوهی نامه که در دوران هجران و فراق با سوز و گداز و آه و افسوس برای معشوق خود نوشته بود، بیرون می آورد و شروع می کند به خواندن . خلاصه آنقدر می خواند که حوصله معشوق را سر می برد. معشوق با نگاهی تحقیرآمیز به او می گوید: این نامه را برای که نوشته ای؟ اگر برای من است که تو در این لحظه در کنار من نشسته ای و به وصالم رسیده ای، و البته خواندن نامه عاشقانه در هنگام وصال ، جز ضایع کردن عمر، حاصل دیگری ندارد. عاشق جواب می دهد: بله می دانم من الان در حضور تو نشسته ام، اما نمی دانم چرا آن لذتی که از یاد تو در دوران فراق احساس می کردم، اینک چنین احساسی ندارم؟! معشوق می گوید: سبب این حال اینست که تو اصلا عاشق من نیستی، بلکه عاشق احوال متغیر خودت هستی.

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

خداوند در کنار ماست یکشنبه 16 تیر1387 12:16 بعد از ظهر

يک شب مردي در خواب ديد که با خدا روي شنهاي ساحل قدم ميزند. و از آنجا تمامي مراحل زندگيش را ميديد. ناگهان متوجه شد که در مواقع شادي و خوشحاليش همواره دو رد پا روي ساحل است . جا پاي خودش و جاي پاي خدا. اما در مواقع سختي و نااميدي فقط يک رد پا بر روي شنها وجود دارد آن مرد با گلايه از خدا پرسيد: چرا؟ در مواقع شادماني من با من بودي اما در موقع نااميدي و رنج مرا تنها گذاشتي؟ خداوند پاسخ داد : من هيچگاه تورا تنها نگذاشتم. در موقع رنج و نااميدي تو، من تو را به دوش گرفته بودم و با خود ميبردم . اين جاي پاي من است تو آ ن موقع روي شانه هاي من بودي .

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

دوست داشتن بی بهانه یکشنبه 16 تیر1387 12:15 بعد از ظهر

مردي‌ درعالم رويا فرشته‌اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش‌ سطل‌ آبي گرفته ‌بود و در جاده‌اي ‌روشن وتاريك ‌راه مي‌رفت . مرد جلو رفت و از فرشته ‌پرسيد: اين مشعل‌ و سطل‌ آب ‌را كجا مي‌بري‌؟ فرشته ‌جواب ‌داد: مي‌خواهم ‌با اين مشعل ‌بهشت ‌را آتش ‌بزنم و با اين سطل آب ، آتشهاي ‌جهنم ‌را خاموش‌ كنم . آن ‌وقت ‌ببينم چه ‌كسي‌ واقعاً خدا را دوست ‌دارد. پس ‌بينديشيم ‌ به ‌راستي ‌اگر بهشت‌ وجهنم‌ نبود باز هم ‌خد ارا دوست ‌داشتيم .

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

بهشت و جهنم یکشنبه 16 تیر1387 12:15 بعد از ظهر

عابدي ‌كنار جاده نشسته‌ بود و با چشمان بسته‌ در حال تفكر بود. ناگهان تمركزش با صداي گوشخراش يك جنگجوي سامورايي به هم خورد؛ -پيرمرد، بهشت وجهنم را به من نشان بده ! عابد به سامورايي نگاهي‌ كرد و لبخندي ‌زد. سامورايي ‌از اينكه ‌مي‌ديد عابد بي‌توجه به شمشيرش فقط به او لبخند مي‌زند ، برآشفته شد، شمشيرش را بالا برد تا گردن عابد را بزند! عابد به آرامي ‌گفت :خشم تو نشانه‌اي از جهنم است . سامورايي ‌با اين حرف آرام شد، نگاهش‌ را به عابد انداخت و به او لبخند زد. آنگاه عابد گفت : اين هم نشانه ‌بهشت !

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

عمر كوتاه وغفلت یکشنبه 16 تیر1387 12:14 بعد از ظهر

جيرجيرك به خرس گفت : عاشقت شدم .

 خرس گفت : الان وقت خواب زمستاني است وقتي بيدار شدم درباره‌اش صحبت مي‌كنيم .

وقتي بيدار شد جيرجيرك رانديد. خرس نمي‌دانست

جيرجيرك‌ها سه روز بيشتر عمر نمي‌كنند

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

عاشق زیستن یکشنبه 16 تیر1387 12:13 بعد از ظهر

دو روز مانده به پايان جهان،‌ تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان و آشفته و عصباني شد. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ،‌خدا سكوت كرد . به پر و پاي فرشته ها پيچيد ، خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد . خدا سكوتش را شكست و گفت : عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي . تنها يك روز ديگر باقيست . بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن . لا به لاي هق هقش گفت : اما با يك روز ... با يك روز چه كاري مي توان كرد... خدا گفت : ‌آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد . و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگي كن . او مات و مبهوت به زندگي اي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد . اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ،‌نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد ، بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد . زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند... او درآن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را بدست نياورد، اما ... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهائي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او درگذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

الکساندر فلمينگ یکشنبه 16 تیر1387 12:12 بعد از ظهر

کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت.يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده ‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...

پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.

فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...

روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.

مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.

اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی

کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم

در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.

اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»

کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»

- با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...

پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...

سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد.

چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين!

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

نشانه یکشنبه 16 تیر1387 12:11 بعد از ظهر

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

راز خوشبختی یکشنبه 16 تیر1387 12:10 بعد از ظهر

تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي‌كرد.

به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي‌خورد، فروشندگان وارد و خارج مي‌شدند، مردم در گوشه‌اي گفتگو مي‌كردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي‌نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي‌ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي‌داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختي» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.

مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم. آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد.

مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله‌ها....

در حاليكه چشم از قاشق بر نمي‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

مرد خردمند از او پرسيد:«آيا فرش‌هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟»

جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.

خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتي‌هاي دنياي من را بشناس. آدم نمي‌تواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانه‌اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد

مرد جوان اين‌بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقف‌ها بود مي‌نگريست. او باغ‌ها را ديد و كوهستان‌هاي اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.

خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟»

مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.

آن وقت مرد خردمند به او گفت:

«راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي‌هاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني»

بر گرفته از كتاب كيمياگر، نوشته پائولو كوئيلو

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

امور بدان گونه که مي نمايند نيستند یکشنبه 16 تیر1387 12:9 بعد از ظهر

دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند. فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي که فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين کاري کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند."شب بعد، اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها که شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود.فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد:" چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد." فرشته پير پاسخ داد:"وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي کردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نکته پي مي بريم."

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

کرم شب تاب یکشنبه 16 تیر1387 12:5 بعد از ظهر

روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت :

چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهم تان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ‚ نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده. و خدا كمي نور به او داد.

نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ‚ بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست. هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

دانه گل یکشنبه 16 تیر1387 12:3 بعد از ظهر

روزی روزگاری....

 

پادشاهی سه پسر داشت و باید از بین آنها یکی را به عنوان ولیعهد خود انتخاب می کرد. انتخاب مشکلی بود چون هر سه پسر بسیار زیرک و شجاع بودند. با وزیر خود مشورت کرد و ....                   هر سه پسر را نزد خود خواست و به هر کدام یک کیسه دانهء گل داد و گفت: من مدتی به سفر می روم و از شما انتظار دارم تا وقتی برمی گردم این دانهء گلها را تر و تازه به من باز گردانید. و هر کس بهتر از دیگران از آنها مواظبت کند ولیعهد من خواهد بود. پسر اول دانه ها را در صندوقچه ای آهنین گذاشت و درش را مهر و موم کرد.  پسر دوم آنها را به بازار برد و فروخت و نزد خود اندیشید وقتی پدرم بازگشت به بازار میروم و دانه های تازه میخرم و به او بازمیگردانم.  پسر سوم دانه ها را به باغچه برد و همه را کاشت.  .......

بعد از مدتی پدر از سفر بازگشت.

 پسر اول در صندوقچه را باز کرد. تمام دانه ها پوسیده و از بین رفته بودند. پسر دوم زود به بازار رفت و  دانه های تازه خرید و به نزد پدر آورد. پادشاه کار او را تحسین کرد.  و اما پسر سوم پدر را به باغچه برد و گلهای شاداب را نشانش داد و گفت: به زودی همهء گلها تخم تازه خواهند داد و آن دانه ها را به شما خواهم داد.پدر به هوش و زیرکی پسرسوم آفرین گفت و او را به عنوان ولیعهد خود  انتخاب کرد. این دقیقا کاری بود که با دانهء گل باید میکرد.

دانهء گل برای کاشتن و پرورش دادن و استفاده از زیبایی و عطر آن است.  و درون همهء ما خداوند دانه های استعداد های بسیاری گذارده است. آنها را در صندوقچه نگذاریم تا از بین بروند. به بطالت هم از دستشان ندهیم. بلکه آنها را بکاریم و آبیاری کنیم و پرورش دهیم تا هر کدام  گیاهی سبز شاداب و باطراوت شوند. و اگر شجاعت به سلطه گرفتن نفس مان را داشته باشیم روزی این گیاه  به گل خواهد نشست. گلی زیبا و معطر!

دانهء عشق و محبت را در دل بکاریم!

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

هدیه یکشنبه 16 تیر1387 12:2 بعد از ظهر

مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی به خانه آمد ديد دختر سه ساله اش گران ترين کاغذ کادوی کتابخانه اش را برای زينت يک جعبه کودکانه هدر داده است .

مرد بسيار عصبانی شد ودختر کوچکش را تنبيه کرد. دختر هم با گريه به بستر رفت و خوابيد.

روز بعد وقتی که مرد از خواب بلند شد ديد که دخترش بالای سرش نشسته ومي خواهد اين جعبه را به او هديه بدهد.و مرد تازه متوجه شد که امروز روز تولد اوست ودخترش کاغذ را برای کادوی تولد او مصرف کرده است.

با شرمندگی دختر کوچکش را بوسيد وجعبه را از او گرفت و باز کرد.

اما متوجه شد که جعبه خاليست.دوباره مرد عصبانی شد و کودک را تنبيه کرد .

اما کودک درحاليکه گريه ميکرد به پدرش گفت که من هزاران هزار بوسه داخل آن جعبه ريخته بودم و تو آنها را نديدی.

مرد دوباره شرمنده شد ومي گويند تاپايان عمر جعبه را به همراه داشت و هرقت آنرا باز ميکرد به طرز معجزه آسايی آرامش پيدا مي کرد .

 

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

شادی چیست؟ یکشنبه 16 تیر1387 12:0 بعد از ظهر

مردم عادی، لذت را شادی می‌دانند؛

 افراد موفق، شادی را عملکرد خوب می‌دانند

و در نزد دانشمندان، شادی، همان زندگی متفکرانه است.

 

برای به‌دست آوردن شادی، به‌طور معمول دست به هر کاری می‌زنیم، ولی کمتر آن را به‌‌دست می‌آوریم: چون از معنای واقعی آن، آگاه نیستیم.

شادی در میان انسان‌های مختلف تعریف‌های متفاوتی دارد و هرکسی با توجه به ساختار ذهنی و روحی خود، آن را درک می‌کند.

شادی، امری درونی و شخصی است. مسأله‌ای که باعث خوشحالی یک فرد می‌شود، ممکن است در دیگری، هیچ احساسی را بیدار نکند یا حتی در برخی موارد باعث ناراحتی او شود. طریقهٔ درک شادی و ابراز آندر افراد، متفاوت است؛ اما در انی تفاوت‌ها، یک عامل مشترک وجود دارد و آن، احساس رضایت و خشنودی است.

چندبار در زندگی، احساس رضایت واقعی داشته‌اید؟ آیا برای‌تان پیش‌ آمده که بعد از وقوع اتفاقی یا انجام وظیفه‌ای از ته دل خشنود شده باشید؟ هرگاه در زندگی احساس کردید که از امری راضی و خشنود هستید و از روند کلی درونی خود لذت می‌برید، بدانید که شادی را به‌سوی خود جذب کرده‌اید.

آیا هرگز این تجربه را داشته‌اید که از انجام عملی راضی باشید، ولی احساس شادی نکنید؟ فکر می‌کنید دلیل بروز این حس چیست؟

اگر در زمان رضایت، به لحظه‌لحظهٔ آن توجه کنید، شادمانی را نیز به‌طور کامل جذب خواهید کرد؛ ولی اگر به سرعت از کنار آن بگذرید و به خود اجازه ندهید که طعم شادی را مزمزه کنید، کمبود آن را حس خواهید کرد.

هنگامی که از مسأله‌ای خشنود می‌شوید، کمی صبر کنید و بگذارید شادی مانند طعم شیرینی در رگ‌های‌تان جاری شود و تک‌تک سلول‌ها و اندام‌های‌تان را سرشار از لذت کند.

ـ یک اصل کلی را به یاد داشته باشید:

هرچه انسان، راضی‌تر باشد و از لحظه‌لحظهٔ زندگی خود لذت ببرد، سطح شادی او بالاتر خواهد رفت.

چرا باید شاد باشیم؟

آیا هرگز به اثرها و فایده‌های شادی فکر کرده‌اید؟ آیا می‌دانید که شادی نیز مانند تمام داروهای دنیا، شفادهنده است؛ با این تفاوت که عارضه‌های جانبی ندارد؟

دانشمندان دریافته‌اند که شادی موجب تقویت سیستم ایمنی بدن می‌شود. افراد غمگین به‌طور معمول از نقص کارکرد دستگاه گوارش رنج می‌برند و مرتب در معرض آلودگی‌های میکروبی و ویروسی قرار می‌گیرند. شادی، عالم تقویت‌کنندهٔ سیستم اعصاب انسان است و از بروز افسردگی جلوگیری می‌کند. آیا هرگز فرد شادی را دیده‌اید که لبخند بر لب، لطیمه‌های شیرین تعریف کند و بگوید: اعصابم خیلی ضعیف است.

شادی، انسان را زیبا می‌کند

شاید باور نکنید، ولی شادی با شفافیت پوست درخشش چشم و استحکام مو، رابطهٔ مستقیم دارد. در موارد زیادی مشاهده شده که ریزش مو، بر اثر غم و غصهٔ شدید یا استرس در افراد رخ داده است و بالاخره شادی، محیط خانواده را گرم و لذت‌بخش می‌نماید. مشاوران و روان‌شناسان خانواده دریافته‌اند که خانه‌هائی که در آن صدای خنده و شادی شنیده شود، فرزندان موفق و باهوشی خواهند داشت. محیط گرم و صمیمی، مانع از فرار جوانان از خانه می‌شود. فرزندان با خیال آسوده و اعصاب راحت، می‌توانند به وظیفه‌های اصلی خود که یکی از آن‌ها، درس خواندن است، رسیدگی نمایند. در این نوع خانواده‌ها، سایهٔ طلاق بر سر افراد خانواده نمی‌افتد و آسودگی و امنیت خاطر، در همهٔ اعضای آن وجود دارد.

شادی نیز مانند تمام فعل‌و انفعال‌های درونی و بیرون دیگر، خصوصیت‌هائی دارد. ۴ مورد از مهم‌ترین خصوصیت‌های شادی عبارت‌اند از:

۱ شادی را نمی‌توان احتکار کرد

  شادی را باید مانند یک رود، رها کنید تا جریان پیدا کند. اگر آن را راکد نگه دارید، می‌گندد.

۲توکل به خدا، کلید شادی است.

شادی واقعی، در جائی وجود دارد که پشتوانهٔ آن، نیروی عظیم الهی باشد. شادی که متکی به لذت‌های زودگذر و خواهش نفس باشد، دوام نخواهد داشت.

۳تعادل شادی را حفظ کنید.

شادی، اگرچه امری لازم و حیاتی است، اما در احساس و بروز آن، باید حد میانه را نگه داشت. زیاده‌روی در شادمانی، احساس سبک‌سری را به‌طرف مقابل، القا می‌کند.

۴شادی را در جای‌جای زندگی بجوئید

شادی، امری نیست که فقط در مکان یا شرایط خاص بروز کند. در هر شرایطی، شاد باشید.

 

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

گنجشک و خدا یکشنبه 16 تیر1387 11:37 قبل از ظهر

روزها گذشت و گنجشک به خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت:

"می آید...من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش در خود نگه می دارد"

و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند..

گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست"

گنجشک گفت:"لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام تو همان را هم از من گرفتی

این توفان بی موقع چه بود؟

چه می خواستی از لانه محقرم؟

کجای دنیای تو را گرفته بود؟"

و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.

سکوتی بر عرش طنین انداز شد.

فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:"ماری در راه لانه ت بود.

خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند

آن گاه تو از کمین مار پر گشودی."

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت:"و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی"

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.  

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

عشق مارمولک یکشنبه 16 تیر1387 11:20 قبل از ظهر

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است .

 

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار  در  بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است . دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !!!

 

چه اتفاقي افتاده؟ مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت .

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است .متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد .تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شديدا منقلب شد . ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي !!!

اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي  توانيم عاشق شويم اگر سعي کني

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

عشق و ازدواج یکشنبه 16 تیر1387 11:17 قبل از ظهر

عشق چیست؟ 

شاگردی از استادش پرسید عشق چیست؟

 استاد در جواب گفت به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور.اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی  برگشت . استاد پرسید  چه آوردی  و شاگرد با حسرت جواب داد  هیچ !هرچه جلو می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پر پشت ترین آن ها تا انتهای گندم زار  رفتم . استاد گفت عشق یعنی همین!

 

شاگرد پرسید پس ازدواج چیست؟

استاد به سخن آمد که به جنگل برو و بلندترین و زیباترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی.

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.

استاد پرسید:  چه شد؟

او در جواب گفت به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم. استاد گفت  ازدواج یعنی همین!!! 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

بهترین ها هنوز در راه اند . یکشنبه 16 تیر1387 11:15 قبل از ظهر

با کهنسالان و کودکان اوقات بیشتری صرف کنید .

·     از غذاهایی که از گیاهان تهیه می شود بیشتر مصرف کنید ، انسان ذاتا گیاه خوار است .

·       لبخند را فراموش نکنید .

·     خانه ، اتومبیل و میز کارتان ، همه را مرتب و تمیز کنید .

·   انرژی پر ارزش تان را بر سر شایعه سازی ، مسائل مربوط به گذشته ، افکار منفی و آنچه بدان آگاهی ندارید ، هدر ندهید .

·   این را درک کنید که زندگی یک مدرسه است و شما اینجائید تا بیاموزید ، مشکلات تنها بخشی از این دوره آموزشی اند ، درسهائی که از این کلاس فرا گرفته می شود ، عمری با شما باقی خواهد ماند.

·    صبحانه تان را چون یک شاه ، ناهار تان را چون یک شاهزاده و شام تان را چون یک بچه دانشگاهی بخورید که کارت اعتباریش ته کشیده باشد .

·     زندگی چندان عادلانه به نظر نمی رسد ، با این حال زیباست .

·      زندگی تان کوتاه تر از آن است که وقت تان را صرف تنفر از دیگران کنید .

·     خودتان را خیلی جدی نگیرید ، دیگران هم اینکار را در مورد شما نمی کنند .

·       مجبور نیستید همه بحث ها و منازعات را به نفع خود تمام کنید . با منطق مخالفتها ، موافقت کنید .

·      با گذشته تان از در سازش در آئید ، آنوقت دیگر اکنونتان را خراب نخواهید کرد .

·      زندگی تان را با زندگی دیگران مقایسه نکنید . شما از متن زندگی شان بی خبرید .

·   از عطر هایتان استفاده کنید ، خوشگل ترین لباستان را برای روزی خاص کنار نگذارید ، امروز همان روز بخصوص است .

·      جز شما کس دیگری مسئول خوشبختی تان نیست .

·    همه باصطلاح بدبختیهایتان را با این جمله محو کنید : « آیا تا پنج سال آینده ، هیچ اهمیتی خواهند داشت ؟ »

·        همه را به خاطر خودتان ببخشید .

·        افکار دیگران در مورد شما ، هیچ ربطی به شما ندارد .

·        زمان حلال مشکلات است . به همه چیز وقت بدهید.

·         یک موقعیت هر چقدر خوب یا بد ، بالاخره تغییر می کند .

·         از شر هر آنچه سودمند ، زیبا و شادی بخش نیست ، خلاص شوید .

·         حسادت هدر دادن وقت است . شما الان حداقل ها را دارید .

·         بهترینها هنوز در راه اند .

·         هر حسی که می خواهید داشته باشید ، بلند شوید ، شیک کنید و بزنید بیرون .

·         کار درست را انجام دهید !

·         همیشه با خانواده در تماس باشید .

·         شبها قبل از خواب موفقیتها را به یاد آورید و از خدا ممنون باشید .

·          از سفر و کوهنوردی لذت ببرید .

 

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

عشق بی پایان یکشنبه 16 تیر1387 11:12 قبل از ظهر

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .

عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .

پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"             

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

 

پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند .

گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود !

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.                      

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟                

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است . . . . !

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

مورچه یکشنبه 16 تیر1387 11:10 قبل از ظهر

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در  همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه  به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد  ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه  خود نداشت .

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من  روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."

سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))

مورچه گفت آری او می گوید :

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

كودك وخداي بزرگ یکشنبه 16 تیر1387 11:8 قبل از ظهر

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: “ می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟” خداوند پاسخ داد: “ از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.” کودک ادامه داد:‌“ من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم.”

 

خداوند او را نوازش کرد و گفت: “ فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.” کودک با ناراحتی گفت: “ وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟” اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: “ فرشته‌ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.” کودک سرش را برگرداند و پرسید: “ شنیده‌ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟” - فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: “ اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.” خداوند لبخند زد و گفت: “ فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: “ خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگو.” خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “ نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی.

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

شعر برگزيده سال 2005 یکشنبه 16 تیر1387 11:7 قبل از ظهر

این شعر که کانديدای شعر برگزيده ی سال 2005 شده سروده ی یک بچه ی آفریقایی است و استدلال زیبا و شگفت انگیزی دارد :

 

وقتی به دنیا میام، سیاهم،

وقتی بزرگ میشم، سیاهم،

وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم،

وقتی می ترسم، سیاهم،

وقتی مریض میشم، سیاهم،

وقتی می میرم، هنوزم سیاهم ...

و تو، آدم سفید،

وقتی به دنیا میای، صورتی ای،

وقتی بزرگ میشی، سفیدی،

وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی،

وقتی سردت میشه، آبی ای،

وقتی می ترسی، زردی،

وقتی مریض میشی، سبزی،

و وقتی می میری، خاکستری ای ...

 

و تو به من میگی رنگین پوست ؟؟؟!!!

 

This poem was nominated poem of 2005.

Written by an African kid, amazing thought:

 

"When I born, I Black, When I grow up, I Black,

When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,

When I sick, I Black, And when I die, I still black...

And you White fellow,

When you born, you pink, When you grow up, you White,

When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,

When you scared, you yellow, When you sick, you Green,

And when you die, you Gray...

And you call me colored ؟؟؟!!!

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

نوشته هائي بر روي شن و سنگ یکشنبه 16 تیر1387 11:5 قبل از ظهر

دوست با پاي پياده از جاده اي در بيايان مي گذشتند. آن دو در نيمه هاي راه بر سر موضوعي دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و يكي از آنان از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد.

 

دوستي كه سيلي خورده بود سخت دل آزرده شد ولي بدون آنكه چيزي بگويد بر روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد».

 

آن دو در كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا آنكه در وسط بيابان به يك آبادي كوچك رسيدند و تصميم گرفتند قدري بمانند و در بركه آب تني كنند.

اما شخصي كه سيلي خورده بود در بركه لغزيد و نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمك شتافت و نجاتش داد. او بعد از آنكه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره سنگي نوشت: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داده».

دوستي كه يكبار بر صورت او سيلي زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسيد: «بعد از آنكه من با حركت قلبم ترا آزردم،

تو آن جمله را بر روي شنهاي صحرا نوشتي اما اكنون اين جمله را بر روي صخره سنگ حك كرده اي، چرا؟»  

و دوستش در پاسخ گفت: «وقتي كه كسي ما را مي آزارد بايد آنرا بر روي شن ها بنويسيم تا بادهاي بخشودگي آنرا محو كند، اما وقتي كه كسي كار خوبي برايمان انجام ميدهد ما بايد آنرا بر روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي هرگز نتواند آنرا پاك نمايد

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

شعر برگزيده سال 2005 یکشنبه 16 تیر1387 11:4 قبل از ظهر

این شعر که کانديدای شعر برگزيده ی سال 2005 شده سروده ی یک بچه ی آفریقایی است و استدلال زیبا و شگفت انگیزی دارد :

 

وقتی به دنیا میام، سیاهم،

وقتی بزرگ میشم، سیاهم،

وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم،

وقتی می ترسم، سیاهم،

وقتی مریض میشم، سیاهم،

وقتی می میرم، هنوزم سیاهم ...

و تو، آدم سفید،

وقتی به دنیا میای، صورتی ای،

وقتی بزرگ میشی، سفیدی،

وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی،

وقتی سردت میشه، آبی ای،

وقتی می ترسی، زردی،

وقتی مریض میشی، سبزی،

و وقتی می میری، خاکستری ای ...

 

و تو به من میگی رنگین پوست ؟؟؟!!!

 

This poem was nominated poem of 2005.

Written by an African kid, amazing thought:

 

"When I born, I Black, When I grow up, I Black,

When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,

When I sick, I Black, And when I die, I still black...

And you White fellow,

When you born, you pink, When you grow up, you White,

When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,

When you scared, you yellow, When you sick, you Green,

And when you die, you Gray...

And you call me colored ؟؟؟!!!

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

قدرت كلمات شنبه 15 تیر1387 2:15 بعد از ظهر

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .

دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد

 بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد

اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد

 وقتي از گودال بيرون آمد ،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟

معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند .

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

بهترین ها هنوز در راه اند . شنبه 15 تیر1387 2:14 بعد از ظهر

با کهنسالان و کودکان اوقات بیشتری صرف کنید .

 

·     از غذاهایی که از گیاهان تهیه می شود بیشتر مصرف کنید ، انسان ذاتا گیاه خوار است .

·       لبخند را فراموش نکنید .

·     خانه ، اتومبیل و میز کارتان ، همه را مرتب و تمیز کنید .

·   انرژی پر ارزش تان را بر سر شایعه سازی ، مسائل مربوط به گذشته ، افکار منفی و آنچه بدان آگاهی ندارید ، هدر ندهید .

·   این را درک کنید که زندگی یک مدرسه است و شما اینجائید تا بیاموزید ، مشکلات تنها بخشی از این دوره آموزشی اند ، درسهائی که از این کلاس فرا گرفته می شود ، عمری با شما باقی خواهد ماند.

·    صبحانه تان را چون یک شاه ، ناهار تان را چون یک شاهزاده و شام تان را چون یک بچه دانشگاهی بخورید که کارت اعتباریش ته کشیده باشد .

·     زندگی چندان عادلانه به نظر نمی رسد ، با این حال زیباست .

·      زندگی تان کوتاه تر از آن است که وقت تان را صرف تنفر از دیگران کنید .

·     خودتان را خیلی جدی نگیرید ، دیگران هم اینکار را در مورد شما نمی کنند .

·       مجبور نیستید همه بحث ها و منازعات را به نفع خود تمام کنید . با منطق مخالفتها ، موافقت کنید .

·      با گذشته تان از در سازش در آئید ، آنوقت دیگر اکنونتان را خراب نخواهید کرد .

·      زندگی تان را با زندگی دیگران مقایسه نکنید . شما از متن زندگی شان بی خبرید .

·   از عطر هایتان استفاده کنید ، خوشگل ترین لباستان را برای روزی خاص کنار نگذارید ، امروز همان روز بخصوص است .

·      جز شما کس دیگری مسئول خوشبختی تان نیست .

·    همه باصطلاح بدبختیهایتان را با این جمله محو کنید : « آیا تا پنج سال آینده ، هیچ اهمیتی خواهند داشت ؟ »

·        همه را به خاطر خودتان ببخشید .

·        افکار دیگران در مورد شما ، هیچ ربطی به شما ندارد .

·        زمان حلال مشکلات است . به همه چیز وقت بدهید.

·         یک موقعیت هر چقدر خوب یا بد ، بالاخره تغییر می کند .

·         از شر هر آنچه سودمند ، زیبا و شادی بخش نیست ، خلاص شوید .

·         حسادت هدر دادن وقت است . شما الان حداقل ها را دارید .

·         بهترینها هنوز در راه اند .

·         هر حسی که می خواهید داشته باشید ، بلند شوید ، شیک کنید و بزنید بیرون .

·         کار درست را انجام دهید !

·         همیشه با خانواده در تماس باشید .

·         شبها قبل از خواب موفقیتها را به یاد آورید و از خدا ممنون باشید .

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

نرم كردن فولاد شنبه 15 تیر1387 12:19 بعد از ظهر

لاينل واترمن داستان آهنگري را مي‌گويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سال‌ها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگي‌اش چيزي درست به نظر نمي‌آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر مي‌شد.

يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته‌اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگي‌ات بدتر شده. نمي‌خواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاش‌هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."

آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگي‌‌اش آمده است. اما نمي‌خواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه مي‌خواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:

-         "در اين كارگاه فولاد خام برايم مي‌آورند و بايد از آن شمشير بسازم. مي‌داني چطور اين كار را مي‌كنم؟ اول تكه‌ي فولاد را به اندازه‌ي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر مي‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه مي‌زنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه مي‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي‌كنم و تمام اين كارگاه را بخار آب مي‌گيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله مي‌كند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست." 

آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري آتش روشن كرد و ادامه داد:

-         "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نمي‌تواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مي‌اندازد. مي‌دانم كه از اين فولاد هرگز تيغه‌ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد."

باز مكث كرد و بعد ادامه داد:

-         "مي‌دانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي‌برد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته‌ام و گاهي به شدت احساس سرما مي‌كنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج مي‌برد. اما تنها چيزي كه مي‌خواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو مي‌خواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه مي‌پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي‌فايده پرتاب نكن."

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

عشق به اعضاي خانه شنبه 15 تیر1387 12:18 بعد از ظهر

دختری با مادرش مرافعه داشت . او بسیار عصبانی شد و از خانه بیرون رفت . پس از طی راه طولانی ، هنگامی که از یک فروشگاه کیک عبور می کرد ، احساس گرسنگی کرد . اما جیب دختر را بید خورده و حتی یک یوان هم نداشت .

صاحب فروشگاه یک زن سالخورده مهربان بود . پیرزن دید که دختر درمقابل کیک ها ایستاده و به آنها نگاه می کند ، از وی پرسید : عزیزم ، گرسنه ای ؟ دختر سرش را تکان داد و گفت : بله ، اما پول ندارم . پیرزن لبخندی زد و گفت : عیب ندارد . مهمان من هستی . پیرزن کیک و یک فنجان شیر برای دختر آورد . دختر بسیار سپاسگزار شد . اما فقط کمی کیک خورد و سپس اشک هایش بر گونه ها و روی کیک جاری شد . پیرزن از دختر پرسید : عزیزم ، چه شده است ؟ دختر اشک هایش را پاک کرد و گفت : چیزی نیست . من فقط بسیار از شما تشکر می کنم . با وجود آنکه شما من را نمی شناسید ، به من کیک دادید . من با مادرم دعوا کردم . اما مادرم من را بیرون رانده و به من گفت : دیگر به خانه باز نگرد .

پیرزن با شنیدن سخنان دختر گفت : عزیزم ، چطور می توانی این گونه فکر کنی ؟ فکر بکنی ، من فقط یک کیک به تو دادم ، اما تو بسیار از من تشکر می کنی . مادرت سال ها برای تو غذا درست کرده است ، چرا از او تشکر نمی کنی و چرا با او دعوا می کنی ؟ دختر مدتی سکوت کرد . سپس با عجله کیک را خورد و به طرف خانه دوید . هنگامی که به خانه رسید ، دید که مادر در مقابل در انتظار می کشد . مادر با دیدن دختر بی درنگ خنده ای کرد و به دختر گفت : عزیزم ، عجله کن غذا درست کرده ام . اگر دیر کنی ، غذا سرد خواهد شد . در این موقع ، اشک های دختر بار دیگر جاری شد .

 آری دوستان ، بعضی اوقات ، ما از نیکی و مهربانی دیگران تشکر می کنیم ، اما مهربانی اعضای خانواده مان را نادیده می گیریم .

دوستان عزیز ، آیا شما در زندگی تان با چنین مسئله ای روبرو شده اید ؟

بله ، عشق به اعضای خانواده سزاوار ستایش است .

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

کینه شنبه 15 تیر1387 12:17 بعد از ظهر

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند . فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 ، یعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود .

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی ها گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند .

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت ، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید.  پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

ويتامين خوشبختي شنبه 15 تیر1387 12:17 بعد از ظهر

مسافري كه پا در جاده سفر مي‌گذارد، احتمال نرسيدن را نيز در نظر داشته است! ولي همواره به خود گفته يا مي‌رسم يا نمي‌رسم!

اگر اين‌گونه نبود ميليون‌ها مسافر در آسمان، دريا و زمين در حركت نبودند تا برسند! البته گاهي هم نمي‌رسند!

هيچ آرزويي ناممكن نخواهد بود كه تو در راهش قدم برداشته و حركت كني!

و بگويي يا مي‌رسم يا هرگز نمي‌رسم!

چرا كه در اين حالت تمام نيروهاي نامريي يا همان انرژي حيات به سمت تو مرتعش مي‌شوند تا همراهيت كنند تا تو سريع‌تر برسي!

اين قانون طبيعت است، قانون طبيعت از مسافري كه مي‌ترسد و پا در جاده خواستن‌ها نمي‌گذارد كاري ندارد! شكست، چيزي جز تزلزل و ترديد نيست و پيروزي ديوار اراده‌اي است كه درست مقابل ترس قرار دارد، از كلبه امن ضعف‌هايت خارج شو و خود را به مخاطره بينداز، مطمئن باش سهم خود را خواهي ستاند!

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

زندگي شنبه 15 تیر1387 12:15 بعد از ظهر

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .

استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس ازدانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده است .

استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .

استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .

       در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگي تان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند.

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

موهبت شنبه 15 تیر1387 11:25 قبل از ظهر

من از خدا خواستم به من توان و نيرو دهد

و او بر سر راهم مشکلاتي قرار داد تا نيرومند شوم.

من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد

و او پيش پايم مسايلي گذاشت تا آنها را حل کنم.

من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند

و او به من فکر داد تا براي رفاهم بيش تر تلاش کنم.

من از خدا خواستم به من شهامت دهد

و او خطراتي در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه کنم.من از خدا خواستم به من عشق دهد

و او افراد زجر کشيده اي را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.

من از خدا خواستم به من برکت دهد

و خدا به من فرصت هايي داد تا از آنها بهره ببرم.

من هيچ کدام از چيزهايي را که از خدا خواستم، دريافت نکردم

ولي به همه چيزهايي که نياز داشتم، رسيدم.

 

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |

يك ساعت ويژه شنبه 15 تیر1387 11:24 قبل از ظهر

مردي، دير وقت، خسته و عصباني، از سر كار به خانه باز گشت. دم در، پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

- بابا! يك سوال از شما بپرسم؟

- بله، حتماً. چه سوالي؟

- بابا، شما براي هر ساعت كار، چقدر پول مي‌گيريد؟

مرد با عصبانيت پاسخ داد: «اين به تو ربطي ندارد. چرا چنين سوالي مي‌كني؟»

فقط مي‌خواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول مي‌گيريد؟

- اگر بايد بداني خوب مي‌گويم، 20 دلار.

پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود، آه كشيد. سپس به مرد نگاه كرد و گفت: « مي‌شود 10 دلار به من قرض بدهيد؟»

مرد بيشتر عصباني شد و گفت: « اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري، سريع به اتاقت برو، فكر كن و ببين كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز، سخت كار مي‌كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه‌اي وقت ندارم

پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و بازهم عصباني‌تر شد: «چطور به خودش اجازه مي‌دهد براي گرفتن پول از من چنين سوالي بپرسد؟» بعد از حدود يك ساعت، مرد آرام‌تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعاً چيزي بوده كه او براي خريدش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي‌آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خواب هستي پسرم؟

- نه پدر، بيدارم.

- فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده‌ام، امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي‌هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.  پسر كوچولو نشست، خنديد و فرياد زد: «متشكرم بابا!» بعد دستش را زير بالشش برد و چند اسكناس مچاله در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصباني شد و با فرياد گفت: « با اينكه خودت پول داشتي، چرا باز هم پول خواستي؟»

پسر كوچولو پاسخ داد: « براي اينكه پولم كافي نبود، ولي الان هست. حالا من 20 دلار دارم. مي‌توانم يك ساعت از كار شمار را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ دوست دارم با شما شام بخورم...»

نوشته شده توسط علیرضا گنجی  | لینک ثابت |